Wednesday, November 4, 2009

پله فرار




در شهرک اکباتان پدیده ای است به نام پله فرار
اگر برای بار اول این سازه آهنین را ببینید ابتدا خوف انگیز و بعد مهیج به نظر می رسد
اتاق گمشده من در خانه ای که میان گذشته و حال و آینده سرگردان است دری داشت که به این پله فرار باز میشد
دری که باید در لحظه اضطراری باز شود
اضطرار چیست؟
زمانی که بوی دود را فهمیدی؟
زمانی که شعله های آتش را دیدی؟
یا زمانی که باید فقط بروی و بدوی از این پله های مارپیچ و هی پیچ بخوری
و همیشه تصور می کردم که چه لذتی دارد سرگیجه انتهایی این پله ها
که هی می چرخی
خوب است اتاق فکر ات در اضطراری داشته باشد
که اگر روزی جرقه ای افکار پوشالی ات را سوزاند بتوانی در بروی
که اگر روزی اعتقادات سست و بی بته ات فرو ریخت تو فرو نریزی
همیشه ارزشی را نگه دار که برایت پله فراری باشد
........................................................
عکس ها اکباتان واتاق گمشده من

Tuesday, October 20, 2009

ربط تمام بی ربطی ها

سوار بر زیتون چهار سیلندری

در فراموشی ماشینها که شاید سایشی باشند و شاید برخوردی

نامجو در گوش

آی گلادیاتورها

فرعی است در برید

به یاد آوردم

روزی که دربدر یافتن مقبره جد ام بودم

جد من که اکنون مزه گوشت سربی اش باز یاد آور شد زیر دندانهای کرمهای شاه عبدالعظیم

سنگ قبری داشت ایستاده بر دیوار به یاد نماز اش

به یاد گلوله هایی که داغ داغ رسوخ کردند در مشروطه اش

به یاد تحصنی که خونابه اش ماند بر خاک

رفتم بیابم اش

شاید ربطی بیابم بین تمام بی ربطی هایم

نبود دیگر

گفتند تیشه چه ارضاء شده در خراب کردن اش

و چه شاد بود از فراموشی خاک که چه تفاوت دارد سنگ قبری خرد شده با سنگفرش پارک

باز ماندم سرگردان با تمام بی ربطی ها

آی گلادیاتور ها

خواستم بداند خونابه اش نام من است

اما تنها سرخی شفق و شرمنده بودم از این تصویر تک بعدی غروب

خواستم بداند افتخار سالها است فقط افتخار مانده و هیچ رنگ و بویی دیگر ندارد جز شهید در شناسنامه

من چه بی ربطم به تمام مشروطه خواهی ات

و چه شرمسار

بتازید بر جرس

اما تو

تو نشانی مقبره را دوباره ساختی

تو خون منعقد شده اش را درون اوراق تاریخ باز به جوشش در آوردی

تو همان نگاه آشنا را زنده کردی

تو نتیجه فریاد در گلو مانده اش هستی

شرم تمام بی ربطی هایم را به جسارتی زدودی

و چه پیچید ورودی مدرس به همت

و چه سنگین است شیخ فضل الله جنوب

و چه سبک شد بار ترافیکی میدان آزادی

و من همچنان می رانم

آی گلادیاتورها

...................................

عکسم نیامد

...............................

پ ن:پسوند شهید بابت رشادت جد من است که از مبارزین انقلاب مشروطه بوده و شبی در تحصن شاه عبدالعظیم همراه با بقیه یاران اش به رگبار بسته شد

Tuesday, October 13, 2009

آجرها


فقط عکس را ببینید شاید گویا ی حالم باشد
.....................
پ ن:تا مدتی نظراتتان نمایش داده نخواهد شد اما با تمام وجودم می خوانمشان
پ ن دوم:حق با شما است دیواری که آجرهایش بدون ملاط روی هم باشند با لگدی فرو می ریزد و دیدیم که ریخت
پ ن سوم:من خوبم خوببببب مگر بهتر از این هم می شود؟ممنون بابت تمام نظرات و این همه محبت
فقط دلتنگی است و دلتنگی  همین

Thursday, October 8, 2009

تعبیر خواب

به دور از ناله های جامانده ها
جایی با آسمانی فراخ نه زیر سایبان ندیدن ها
باید رفت و
به تماشا نشست
دست در باد سرد پائیزی کرد و افسانه ای ساخت
افسانه ای که تعبیر خواب فرشته ای بوده شاید
و امشب به بار نشسته در آغوش ما
...........................................
مطمئن هستم که حاجیه کریمه من رو دید اما به روی خودش نیاورد

Saturday, October 3, 2009

برداشت آزاد

رویایی داشت
نگاه کرد
پرید و بعد بالها را باز کرد
که پرواز به پریدن است و نه به بال داشتن
.......................................
پائیزی می شوم
هر روز از نوستالژیک شدن احساسم می فهمم و نه از تقویم و نه از بازی رنگها
این عکس محصول خواندن هرشب خودآموز فتوشاپ است و برداشت شما از آن کاملا آزاد
استاد می گفت آزادی پرنده به پرواز اوست و محدودیت اش هم به همان پرواز
زیرا این بالها هستند که نهایت اوج گرفتن او را تعیین می کنند
و می فهمد دیگر از این ارتفاع بالاتر توان پرواز اش نیست
اما شما با هر توانی که به اینجا پر کشیدید در برداشت از این عکس آزادید

Tuesday, September 29, 2009

زخم های کهنه


گاهی باید با زخم های کهنه بازی کرد
پوست عاریه ای رویشان را کند و دوباره زخم را نگاه کرد
شاید دوباره قطرات خون را ببینی و به یاد بیاوری درد کهنه ات را
اما این تنها یادآوری است و نه خود درد
که درد کهنه دیگر درد ندارد
تنها یک یاد است
یادی که می ماند که بدانی چرا زخمی شدی و چرا درد کشیدی
یادی که می گوید هنوز زنده ای
سنگ نشدی که تنها زخمی کنی
زیر پوست ات هنوز خون در جریان است و نه دروغ
هنوز زخمهای زهرآلود ات چرکین می شوند
و این یعنی هنوز گلبول سفید در تو هست
با زخمهای کهنه ات بازی کن
مطمئن شو که زیر پوست ات سنگ نباشد
....................................................
فکر کردی دیگه ازت پرتره ندارم فر فری؟
هه هه هه

Thursday, September 24, 2009

گاهی نشانه ای



هرکس اتاق خواهر فر فری من را دیده باشد که می داند از چه می گویم و تصور اش برایش آسان است
و اگر ندیده اید که مورد الطاف الهی بوده اید
فر فری ده روز رفت مسافرت پنجره اتاق اش را نبست البته بهتر است بگویم بسته نشد
بنا به دلایلی پنجره اتاق اش چهار فصل باز بود
بماند
از سفر برگشت یک روز رفت دم پنجره پرده را کنار زد و ناگهان
باور اش نشد دوباره آرام تر از قبل پرده را کنار زد و
بله یک جفت کفتر یا کریم در طی این ده روز آمده بودند داخل و روی لبه پنجره باز تاکید می کنم داخل اتاق لانه ساخته و خانم هم روی تخم هایش سفت و سخت نشسته بود
مدتی متعجب یکدیگر را نگاه کردند و بعد هر دو به این نتیجه رسیدند که خب با هم زندگی می کنیم
این اتاق فقط همین را کم داشت
اسم اش حاجیه کریمه بود هر روز حاج کریم آقا برایش غذا میاورد و ما یواشکی لقمه های عشقولانه شان را دید می زدیم
در کمال آرامش البته با چاشنی صدای بلند محسن نامجو که همیشه از اتاق فر فری می آمد کریمه روی تخم ها نشست
و صاحب فرزند شد
رشد زیور لحظه به لحظه بود
(زیور اسم فرزندشان بود)
و نرسیدم که از او هم عکاسی کنم
خیلی زود بزرگ شد و مامان و بابا مدام غذا در دهان اش گذاشتند
یک روز نوبت درس پرواز رسید و رفت