Thursday, February 4, 2010

بغض


بغض برای ترکیدن است و نه ترکاندن
اما امروز بغض من می ترکاند
تعاریف را جابجا کردم
به راحتی
چنان آفتابی ام که تو به خیالت ابری ام می بینی
اما این بغض ترکیدنی نیست
خواهی دید

Thursday, January 28, 2010

اندر احوالات سطل آشغال


وقتی مشغول کار هستم حضور اش را حس می کنم
گوشه ای ایستاده و فقط تماشا می کند
نگاه سنگین و آرامی دارد
اما
فقط کافی است پا روی پای اش بگذاری
دهان باز می کند تا بناگوش
هرچه را درون اش بریزی در لحظه می بلعد
تو نامش را بگذار آشغال
اما شاید برای او آشغال و غیر آشغال چندان تفاوتی نداشته باشد
فقط انگار پای اش مهم است
هنوز نفهمیدم نگاه سنگین اش از چیست؟
شاید این یک سطل آشغال معمولی نیست
یا از اول هم نبوده
از سر اتفاق اینگونه شده
ازش می پرسم
شاید حرف زد
برای اینکه دهانش را باز کنم چاره ای ندارم که پا روی پای اش بگذارم
شرمنده
نه اینبار چیزی برای خوردن نداری
حرف بزن می شنوم
.
.
.
اما هیچ نگفت

Tuesday, January 12, 2010

بی خوابی

شب نمایشی رنگین از تو
من
چشمانی برای خواب
تو
تصویری هستی
از
تمام تمناهای بی خواب پنجره
پیچش خواب و بی خوابی ما
انعکاسی است بر خیال پنجره
خوابی؟
نه
انگار شب هنوز
با
من
و
تو
بی خواب مانده
خوابی؟

Wednesday, January 6, 2010

پندها و اندرزها



ماشينها دو دسته اند
آنهايي که تصادف مي کنند
آنهايي که تصادف نمي کنند
روي سخنم با تصادفي ها است
رويت خط مي اندازند
از رويت رد مي شوند
له ات مي کنند
سر چهار راه تو هميشه آخري
تو راهنما بزن آنها بوووووق مي زنند
جلويت مي پيچند و تو فقط بايد ترمز کني
ماشيني قدرشناس سخاوت تو نيست و بوقي از سر احترام برايت نمي زنند
نور بالا هم در چشمهايت مي اندازند
دو راه داري
اگر دوست داري در نقش تصادفي بودن ات بماني
در صحنه تصادف حتما کروکي بکش
سرت را چون متمدنها پائين ننداز و برو
که اينجا جاي خرج کردن تمدن ات نيست
حتي اگر بيمه ندارد بايست
بگذار ياد بگيرد که حالا که مي زني و قلدري بيمه داشته باش و خسارت بده
هرچند که هيچ بيمه اي جبران زخمهايت نخواهد بود
اگر مي خواهي نقش عوض کني
پس بووووق بزن
بيخيال حق تقدم بپيچ
فرعي به اصلي
اصلي به فرعي
مهم نيست
فقط تو مهمي و بس
تصادف هم کردي که کردي
زخمهاي کهنه ات را صافکاري نکن
بيفايده است
بهترين صافکار و نقاش ماله کش است و بس
يادگار نگه دار
بهتر مي راني
باور کن
..............................
پندها و اندرزهاي ماشين تصادفي کهنه کاري که نقش عوض کرد

Thursday, December 31, 2009

دیگران


چشمان خیس
نورهای رنگی شب
تجسم هجوم پنجره های دیگران بر روی خانه ات
انعکاس هر تصویر
طاقت می خواهد
هر دیدنی طاقت می خواهد
من
.
.
.
نه ندارم دیگر
انگار چنان سر ریز شده ام
همچون آب بر کف زمین
با کهنه پارچه ای بازمانده ام را خشک کن

Monday, December 21, 2009

غروب

بگذار سرخ ات کند
رنگهای داغ رفتن اش
خون می پاشد بر سینه آبی و بنفش سلام ات
ابر سفید آغاز را پاره می کند
لکه
لکه
سرخ
تا بدانی هر آمدنی رفتنی دارد
و در یاد ات سرخ باقی بماند
خداحافظی اش را
که اگر باز آغازی بود آبی اش کنی با سلام ات
بگذار سرخ ات کند

Tuesday, December 15, 2009

فرار از خود

چنان خودت را درگیر می کنی با هرچه بیرون از تو است
که فقط نباشی
برای خودت
با خودت
نبینی تصویری را که انگار آشنا است در آیینه
حقیقتی که سالها است گیره شده به روح ات
تصویری که دروغ نمی گوید و تو از راستگویی اش گریزانی
تنهایی ها و دلتنگی هایی که بدون اجازه تو روبروی ات ظاهر می شوند
انکار اش می کنی
می شناسم ات؟
شرمنده فرصت ندارم
بگذار سر رسید ام را ببینم شاید هفته آینده بین کلاس هایم برایت وقتی خالی پیدا کنم