Wednesday, November 18, 2009

کرکره


فقط کافیه اون زامبال کنار پرده کرکره مغز رو بچرخونی تا نور بیوفته تو تاریکی هات
هی به این بند نیم بند اش ور نرو و بالا و پائین اش نکن
جالبه که هنوز خورشید بعد از ظهر ها میره روبروی پنجره اون آشپزخونه و همونجا زل می زنه تو چشمهاتو غروب می کنه
می خواد بگه هر چی بشه حرف مرد یکیه
صبح ازشرق در میام غروب هم از غرب میرم پائین
چه خوشت بیاد چه بد ات
.............................
اول:امشب برف پاک کن ها رو قاطی پاتی کرده بودم نمی دونستم برف پاک کن شیشه ماشین رو باید بزنم یا عینک یا چشمهامو؟بعد گفتم بیخیال من که اهل پاک کردن بارون نبودم میریم دیگه یاحق
بارون وقتی میاد باید خیس شد چیو می خوای پاک کنی؟
دوم:نمی دونستم به اون میله کنار پرده کرکره چی میگن همون زامباله دیگه؟

Tuesday, November 10, 2009

آی آدمها


فکر می کردم و فکر
به تمام داشته ها و نداشته هایم
که اگر دادی شکر کردم و اگر ندادی باز شکر که حتما نباید می داشتم اش
سیال شده ذهنم در کوچه ها و خیابان های این شهر خاکستری که هیچ رنگی بهتر از این نیست برای قامت اش
خاکستری است از زشتی و زیبایی
از دروغ و راستی
از نیک و بد
آدمهایی با رنگهای ترکیبی
خانوم جانم خدابیامرز که امیدوارم الان شیرین ترین ماستهای بهشتی را با حوریان نوش جان کند
جمله ای داشت:مادر جون هرکی نون دل خودش رو تو این دنیا می خوره
براستی چنین است خانوم جان
خوردیم نان دلمان را و دیدیم می خورند چه نانی بعضی که از زهر مار بدتر شده انگار برایشان
شکر بابت نداشته هایم
که آزمونی بود
رنج داشت و درد
اما تحمل اش قبولی من بود در این آزمون
نمره ام صبر ام بود و پایداری ام
نه رویای عزیزم غصه ای نیست وقتی می بینم چطور همانهایی که سالها مرا به هزاران یاوه گویی متهم می کردند خود با طنابی نازک از قدرت قلاب ساختند
می بینم که آب ندیده چه شناگری هستند قورباغه وار
وابسته به نامی و وهم به رفاقتی با همان چه درها باز می کنند به خیال خویش که حاجت بگیرند
نه رویای عزیز سربلندم که با زیتون چهار سیلندری خویش از این خانه به آن خانه می روم تا نوایی بیاموزم و نانی بی منت بخورم و هرگز زیر بلیط بنی بشری نبودم
شادم که فولاد شده ام
در مسیر خود بوده ام نه به سفارشی و نه به مصلحتی
چه سعادت مندم که همراهی در کنارم دارم که می داند خود کی ام و مرا می خواهد و نه بخاطر آنچه در فکر پوسیده یاوه سرا ها است
بمن یاد داد گوشی را در کن و گوشی را دروازه که چمن سبز خانه رویایی را خوش است
شنید و شنید و خم به ابرو نیاورد
همیشه می گوید صبر کن و فقط تماشا کن که چه می لولند در حسادت
حق با تو است رویا جان همه ما در خانه هایی بزرگ شدیم که قاب عکس اش به خود عکس بی ربط است
و چه سعادتی بود بودن در این خانه که امروز حکمت اش را فهمیدم
قدرت شناخت آدمها
قدرت دیدن رنگهای کدر صورتهایشان
قدرت یافتن دوستان خوبی مثل شما
قدرت شنیدن و دیدن و فکر کردن
نعمت داشتن مادر و خواهرانی لطیف تر از هر خیال
لمس دستان گرم مادری که اگر من خندیدن را فراموش کنم با صدای بلند می خندد
مادری که همیشه که کوچک بودم دستانم را تا جائیکه میشد باز می کردم و می گفتم این هوا دوستت دارم
و دوستت دارم آسمان آسمان
آغوشهای گرم خواهرانه ای که همیشه پناه مان بود در رنج و سختی
شراکتی بود در شادی
ما که سالها است افتخارات را روی طاقچه تاریخ گذاشته ایم که خود قضاوت کند
شاید روزگاری در پس این فراموشی ها و یاوه سرایی ها باشد روشن
که آغوش بی خطر پدرانه ای یافت شود
شاید ساحلی باشد که دیگر ماهیان اش بر لب آب جان ندهند
شاید آدمهایی باشند با رنگهای خالص که با جان کندن یک ماهی بر لب دریا تفریح نکنند
شاید

Wednesday, November 4, 2009

پله فرار




در شهرک اکباتان پدیده ای است به نام پله فرار
اگر برای بار اول این سازه آهنین را ببینید ابتدا خوف انگیز و بعد مهیج به نظر می رسد
اتاق گمشده من در خانه ای که میان گذشته و حال و آینده سرگردان است دری داشت که به این پله فرار باز میشد
دری که باید در لحظه اضطراری باز شود
اضطرار چیست؟
زمانی که بوی دود را فهمیدی؟
زمانی که شعله های آتش را دیدی؟
یا زمانی که باید فقط بروی و بدوی از این پله های مارپیچ و هی پیچ بخوری
و همیشه تصور می کردم که چه لذتی دارد سرگیجه انتهایی این پله ها
که هی می چرخی
خوب است اتاق فکر ات در اضطراری داشته باشد
که اگر روزی جرقه ای افکار پوشالی ات را سوزاند بتوانی در بروی
که اگر روزی اعتقادات سست و بی بته ات فرو ریخت تو فرو نریزی
همیشه ارزشی را نگه دار که برایت پله فراری باشد
........................................................
عکس ها اکباتان واتاق گمشده من

Tuesday, October 20, 2009

ربط تمام بی ربطی ها

سوار بر زیتون چهار سیلندری

در فراموشی ماشینها که شاید سایشی باشند و شاید برخوردی

نامجو در گوش

آی گلادیاتورها

فرعی است در برید

به یاد آوردم

روزی که دربدر یافتن مقبره جد ام بودم

جد من که اکنون مزه گوشت سربی اش باز یاد آور شد زیر دندانهای کرمهای شاه عبدالعظیم

سنگ قبری داشت ایستاده بر دیوار به یاد نماز اش

به یاد گلوله هایی که داغ داغ رسوخ کردند در مشروطه اش

به یاد تحصنی که خونابه اش ماند بر خاک

رفتم بیابم اش

شاید ربطی بیابم بین تمام بی ربطی هایم

نبود دیگر

گفتند تیشه چه ارضاء شده در خراب کردن اش

و چه شاد بود از فراموشی خاک که چه تفاوت دارد سنگ قبری خرد شده با سنگفرش پارک

باز ماندم سرگردان با تمام بی ربطی ها

آی گلادیاتور ها

خواستم بداند خونابه اش نام من است

اما تنها سرخی شفق و شرمنده بودم از این تصویر تک بعدی غروب

خواستم بداند افتخار سالها است فقط افتخار مانده و هیچ رنگ و بویی دیگر ندارد جز شهید در شناسنامه

من چه بی ربطم به تمام مشروطه خواهی ات

و چه شرمسار

بتازید بر جرس

اما تو

تو نشانی مقبره را دوباره ساختی

تو خون منعقد شده اش را درون اوراق تاریخ باز به جوشش در آوردی

تو همان نگاه آشنا را زنده کردی

تو نتیجه فریاد در گلو مانده اش هستی

شرم تمام بی ربطی هایم را به جسارتی زدودی

و چه پیچید ورودی مدرس به همت

و چه سنگین است شیخ فضل الله جنوب

و چه سبک شد بار ترافیکی میدان آزادی

و من همچنان می رانم

آی گلادیاتورها

...................................

عکسم نیامد

...............................

پ ن:پسوند شهید بابت رشادت جد من است که از مبارزین انقلاب مشروطه بوده و شبی در تحصن شاه عبدالعظیم همراه با بقیه یاران اش به رگبار بسته شد

Tuesday, October 13, 2009

آجرها


فقط عکس را ببینید شاید گویا ی حالم باشد
.....................
پ ن:تا مدتی نظراتتان نمایش داده نخواهد شد اما با تمام وجودم می خوانمشان
پ ن دوم:حق با شما است دیواری که آجرهایش بدون ملاط روی هم باشند با لگدی فرو می ریزد و دیدیم که ریخت
پ ن سوم:من خوبم خوببببب مگر بهتر از این هم می شود؟ممنون بابت تمام نظرات و این همه محبت
فقط دلتنگی است و دلتنگی  همین

Thursday, October 8, 2009

تعبیر خواب

به دور از ناله های جامانده ها
جایی با آسمانی فراخ نه زیر سایبان ندیدن ها
باید رفت و
به تماشا نشست
دست در باد سرد پائیزی کرد و افسانه ای ساخت
افسانه ای که تعبیر خواب فرشته ای بوده شاید
و امشب به بار نشسته در آغوش ما
...........................................
مطمئن هستم که حاجیه کریمه من رو دید اما به روی خودش نیاورد

Saturday, October 3, 2009

برداشت آزاد

رویایی داشت
نگاه کرد
پرید و بعد بالها را باز کرد
که پرواز به پریدن است و نه به بال داشتن
.......................................
پائیزی می شوم
هر روز از نوستالژیک شدن احساسم می فهمم و نه از تقویم و نه از بازی رنگها
این عکس محصول خواندن هرشب خودآموز فتوشاپ است و برداشت شما از آن کاملا آزاد
استاد می گفت آزادی پرنده به پرواز اوست و محدودیت اش هم به همان پرواز
زیرا این بالها هستند که نهایت اوج گرفتن او را تعیین می کنند
و می فهمد دیگر از این ارتفاع بالاتر توان پرواز اش نیست
اما شما با هر توانی که به اینجا پر کشیدید در برداشت از این عکس آزادید